در سوگ نشسته مهرگان

دیدم تو را من ناگهان شوریده دل پژمرده جان

رویم چو برگى در خزان از غم شده زردى عیان


دیدى تو خود رخساره را حاشا مکن آن لحظه را

ای کاش دانى چاره را سرخى ببخش از لب به آن


افتان و خیزان مى روم من مست و بى جان مى روم

افتان و لرزان مى شود پیرى که دیده صد خزان


این سوی و آن سو مى روم با باد هر سو مى روم

از کوى خود گم مى شوم تا یابم از کویت نشان


شد گر چه گل ریزان من با عشق بالا مى روم

من پاى کوبان مى روم در راه عشقت جان فشان


عشقت زده آتش به جان آشفته شد دل هم ز آن

مى چرخم از توفان آن مى افتم از پا ناتوان


از بس که بى مهرى به من باران گرفته چشم من

ابرى شده خورشید هم در سوگ رفته مهرگان


گاهى نشینم خاک را گه مى روم افلاک را

برگى که باشد در خزان آخر ندارد آشیان


دانم که باد آورده را هم باد با خود مى برد

عطرى که آمد سوى من با باد شد سویت روان


از عشق مجنون مى شوم در خاک مدفون مى شوم

از یاد لیلى مى روم دیگر نبینم آسمان


دیدم به رویا من شبى پاییز را سبزى دهى

تعبیر رویایم تویى یک شب بیا نزدم بمان


گفتم تو را من پیش تر در خاک مدفون مى شوم

با ریشه پیوندم بزن احیا مرا کن دل ستان

 


منبع این نوشته : منبع
خزان